ترجمان درد آذربایجان جنوبی
پیش از آنکه دربارهی رمان «در زندان حزبالله ایران» اثر « اِلُجا آتالی» اطلاعاتی در اختیار خوانندگان قرار دهم، وظیفهی خود میدانم که به برخی دیدگاههای بحثبرانگیز دربارهی این نویسنده روشنی ببخشم. مدتها او را در مطبوعات ترکیه و آذربایجان جنوبی بهعنوان «نویسندهی جنوبی» معرفی میکردند. پس از انتشار تازهترین اثرش، یعنی همین رمانی که در دست داریم، حتی در مطبوعات آذربایجان شمالی نیز او را نویسندهی جنوبی نامیدند. دلیلش این است که خانم آتالی بیشتر دربارهی مسائل آذربایجان جنوبی مینویسد. خود نویسنده در این باره چنین توضیح میدهد:
«وطن از دو راه حفظ میشود: با سلاح و با قلم. حفاظت با سلاح نیازمند قدرت فیزیکی است و کار سرباز و ارتش است که از مرزها پاسداری میکنند. اما دیدن مشکلات درونی وطن، بیان آنها و یافتن راهحل، کار روشنفکر است. یعنی کار اندیشه است. برای من، وطن مرز شمال و جنوب ندارد؛ وطن برای من یکپارچگی است. به همین دلیل، نوشتن دربارهی مشکلات آذربایجان جنوبی را همچون مشکلات شمال، وظیفهی شهروندی خود میدانم.»
نویسنده با این باور، بیش از دوازده سال کار کرده، با بیش از صد فعال ملی آذربایجان جنوبی – زن و مرد – که سالها در زندانهای جمهوری اسلامی ایران بودهاند، گفتوگو نموده و حاصل آن، رمان چهارجلدی «در زندان حزبالله ایران» است.
پیش از هر چیز باید گفت که ساختار این رمان بر پایهی داستان «ماهی سیاه کوچولو» اثر نویسندهی فقید و بنیانگذار ادبیات کودک ایران، صمد بهرنگی، بنا شده است. همانگونه که ماهی سیاه کوچولو میخواهد از گودال گِل کوچک به دریای بزرگ برسد، نویسنده نیز جوانان آذربایجان جنوبی را به تصویر میکشد که با زندگی مشقتبار تحمیلشده توسط جمهوری اسلامی ایران سازگار نمیشوند و برای رهایی از این بندگی و دستیابی به آزادی مبارزه میکنند.
نویسنده در رمان بیشتر بر این نکته تأکید دارد که «آنان چگونه مبارزه میکنند و از چه راههایی میگذرند»؛ و پاسخ میدهد که تنها کسانی پیروزند که در مبارزه استوار میمانند، نیمهراه رها نمیکنند و راه را تا پایان طی میکنند. حتی اگر کشته شوی، باز هم پیروزی از آنِ توست، زیرا بازنگشتهای و حتی مرگ نیز نتوانسته ارادهات را درهم بشکند.
همین اندیشه را آتالی پیشتر در کتاب «ارکستر خونین» نیز بیان کرده بود؛ جایی که نشان میدهد مبارزان تنها جسم نیستند، بلکه روح آنان شکستناپذیر است و پس از مرگ به همراهان راه آزادی منتقل میشود.
تمام این مفاهیم در قهرمان رمان، «فاطمه کریمی» از ارومیه، مجسم میشود؛ دختری که هنوز هجده سالش تمام نشده بود و در «عملیات بوف» سپاه، بهخاطر فعالیت در انجمن زبان مادری دستگیر شد. در کتاب میتوان یادداشتهای روزانهی او را در طول ۱۱۴ روز زندان خواند؛ هر روز با رنجها و شکنجههای خاص خود، بهگونهای ثبت شده که در ذهن ماندگار میشود. مهمتر از همه، این یادداشتها نشان میدهد که در زندان زنان «نسوان» با ۴۸۰ زندانی، هیچکس – زن، دختر، مادر یا عروس – از سرنوشت لحظهی بعد خود خبر ندارد. در میان این سطرهای هولناک، حتی روایت اعدام سه زن باردار در یک شب نیز آمده است.
خواننده با دیدن چند جملهی روی جلد و پشت جلد کتاب بلافاصله جذب میشود. یکی از آن جملات چنین است:
«با نخستین نغمهی اذان صبح – که نماد قدسیت و انسانیت است – گویی بمبی ساعتی در دل زندان منفجر میشد.»
این جمله از مصاحبهی دختری گرفته شده که پیش از شانزدهسالگی به جرم آزاداندیشی از مدرسه اخراج و بازداشت شد و حکم اعدام گرفت. دانستن اینکه نویسنده این جمله را برای روی جلد برگزیده، تکاندهنده است.
میدانید چرا؟ زیرا چهارشنبه و یکشنبه در زندانهای جمهوری اسلامی، روزهای ویژهی اعدامهای دستهجمعی بود. گاهی در یک روز ۴۰۰، ۵۰۰ و حتی بیش از هزار نفر اعدام میشدند. در یک لحظه، هزاران خانواده عزیزان خود را – پدر، مادر، دختر، پسر – از دست میدادند. برای انقلاب اسلامی، همهی اینها تنها یک نام داشتند: دشمن!
دشمنی با که؟ با حاکمان انقلاب اسلامی که لکهی ننگی بر شرافت انسانی بودند، زیرا مردم جنایتهای ضدانسانی آنان را نپذیرفته بودند.
در آن روزها، زنی با لقب «خواهر زینب» صبحگاهان با فهرستی سیاه وارد بند میشد و نام سیچهل زن و دختر را میخواند و دستور میداد تا ظهر آماده باشند. هنگام اذان ظهر دوباره میآمد، نامها را تکبهتک میخواند و آنان را برای ساعتی میبرد. در این یک ساعت چه میشد؟ آنان را به صیغهی پاسداران درمیآوردند، بکارتشان را میگرفتند و سپس به زندان بازمیگرداندند. طبق فتوای آیتالله خمینی، اگر دختری باکره اعدام شود، به بهشت میرود؛ بنابراین باید پیش از اعدام «زن» شود تا بهشت بر او حرام گردد.
طبق همین حکم، مهریهی صیغه – پنج هزار تومان – به خانوادهی دختر پرداخت میشد و والدین موظف بودند با آن شیرینی خریده و میان کارکنان زندان تقسیم کنند. جنازهی محکومان هرگز به خانواده تحویل داده نمیشد؛ تنها لباسها و وسایل شخصیشان بازگردانده میشد. اجساد آنان در گورهای دستهجمعی، همچون «خاورمیانه»، در گودالهای بزرگ روی هم ریخته و با خاک پوشانده میشدند. در سالهای اخیر، در حاشیهی بیشتر شهرهای بزرگ ایران چنین قبرستانهایی کشف شده است.
به همین سبب، زنان زندانی هر بامداد با اضطراب شدید و افسردگی منتظر اذان صبح بودند. همانطور که مصاحبهشوندگان گفتهاند، خود را همچون برههای قربانی میدیدند.
من نخست به خوانندگان ترک و سپس به همهی جهانیان توصیه میکنم این کتاب را بخوانند تا با رژیمی آشنا شوند که سراسر ضدانسانی است.
در نوشتههای بعدی، جملهای از پشت جلد کتاب را از منظر تاریخی و ملی واکاوی خواهیم کرد تا نشان دهیم چه چیزهایی را از دست دادهایم و چرا باختهایم.